|
Written by Maro
|
|
Thursday, 23 April 2009 18:10 |
|
سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ... كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد . نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟ |
|
Last Updated on Sunday, 26 April 2009 11:16 |
|
Read more...
|
|
|
Written by Maro
|
|
Wednesday, 22 April 2009 19:48 |
|
قربان تو وطن که عجب میفروشنت
گاهی به روس گاه به عرب میفروشنت
گاهی بشرق گاهی به غرب میدهند ترا
در روز روشن و دل شب میفروشنت
هرکس زگوشه ء تو بخود قطع میکند
این ناکسان بدون سبب میفروشنت |
|
Last Updated on Sunday, 26 April 2009 12:56 |
|
Read more...
|
|
Written by Maro
|
|
Thursday, 23 April 2009 17:40 |
|
بنشین مرو, چه غم که شب از نیمه رفته است بگذار تا سپیده بخندد به روی ما بنشین ببین که : دختر خورشید صبحگاه حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما بنشین مرو, هنوز به کامت ندیده ام بنشین مرو, هنوز ز کلامی نگفته ایم بنشین مرو, چه غم که شب از نیمه رفته است |
|
Last Updated on Sunday, 26 April 2009 13:09 |
|
Read more...
|
|
|
Written by Maro
|
|
Wednesday, 22 April 2009 20:23 |
|
هر نفس هوش من و گوش دلم در زنگ است
تا نميرم به قفس بال و پرم را رنگ است
شوق پرواز مرا زنده نگاه ميدارد
گرچه صيادِ بد انديش دلش از سنگ است |
|
Last Updated on Sunday, 26 April 2009 12:43 |
|
Read more...
|
|
Written by Maro
|
|
Thursday, 23 April 2009 17:07 |
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید |
|
Last Updated on Sunday, 26 April 2009 12:46 |
|
Read more...
|
|
|
|
|
|
|
Page 2 of 3 |